با عرض پوزش سامانه در حال بروز رسانی می باشد. بزودی با شما همراه خواهیم بود ...
کد خبر : 3323
تاریخ انتشار : 1397/6/20  19:35 Sept. 12, 2018, 12:05 a.m.

جزء و کل در عکاسی

هنر برخلاف علم و فلسفه، حاوی جزییات است. کلیات همه تفاهم است؛ مثل این گزاره: کل از جزء بزرگ تر است‎

خلیل غلامی

هنر برخلاف علم و فلسفه، حاوی جزییات است. کلیات همه تفاهم است؛ مثل این گزاره: کل از جزء بزرگتر است. یا: هر پستی بلندی دارد و بر هر بلندی پستی. یا: هر حرکتی مستلزم صرف انرژی و کسب انرژی مستلزم حرکت است. واژهی کلی مثل وطن دوستی در تاریخ بشریت تنشهای زیادی ایجاد کرده است. واژهی خداپرستی، اخلاق، آزادی و صلح سوء تفاهمات زیادی را باعث شده است. کسی مثل مصطفا ملکیان خسته نمیشود هی گوشزد بکند اخلاق، اخلاق...: «من میگویم ما یک کار باید بکنیم. ما باید اخلاقی زندگی بکنیم. جامعه خود به خود به میزان اخلاقی بودن ما بهبود پیدا میکند، همین . منظور من این است که اصلاح اجتماعی باید نتیجۀ عمل من باشد نه هدف عمل من. هدف عمل من باید این باشد که من باید خوب زندگی کنم و خوب یعنی اخلاقی». جزییات او از امر اخلاقی حول و حوش نیکی کردن و دوری از بدی میچرخد. در امر اخلاقی همه با این نابغهی ایرانی موافقاند، حتا دزدها و کلاهبرداران. اما این که هر روزه سر مردم کلاه میرود، چه گونه میتوان خویشتندار بود؛ مخالفین قدم علم میکنند. و این که، چه گونه مردم گرسنه اخلاق میفهمند، ذرهای واکنش نشان نمیدهد. سیاستمداران و حزبیها میتوانند در پرتو شعارهای کلی خیل مردم را همراه خود بکنند. هنرمندان نیز با تکرار کلیات به توجه و فروش آثار خویش دامن بزنند.

کسی را نمیتوان یافت که بگوید اخلاق بد است و دزدی خوب، حتا کسی که یک شبه اختلاس میلیاردی کرده باشد. کسی را نمیتوان سراغ داشت که بگوید هنر بد است، دانایی بد است، کشتن کودک خوب است. با شنا کردن در امواج کلیات طرفداران زیادی میتوان جذب و جلب کرد، کما این که سروش و ملکیان و مصباح یزدی و غیره کردهاند. اینان همه از حساسیتهای مردم ارتزاق میکنند- مثل نمایندگانی که برای انتخابات آماده میشوند. جزییات حاوی ظرایف و زیباییهاست وانگهی، زیبایی فقط و فقط در جزییات مستتر است. چرا شنیدن موسیقی از دستگاه لذتبخشتر از گوش دادن سر صحنه نیست؟ اختلاف هم همیشه در جزییات رخ میدهد و کسی زرنگ است که در برابر منتقدان خویش دست از کلیات برندارد. حاکمان جور نیز برای رفاه حال مردم و مقابله با دشمنانِ وطن، داد از عدالت زدهاند و برای پیروزی و صلح شکنجهگاهها فراهم کردهاند. کسی که عکاسی فقر میکند اگر به اشکال و ظرایف آن توجه نکند، میشود مثل سخنرانانی که برای زدودن فقر حق ماموریت خود را از جیب فقرا اخذ میکنند. عکاسانی که برای نشان دادن فقر، اعتیاد و دختران خیابانی به ظاهرشان بسنده میکنند، از آبروی آنان حقوق میگیرند. نشان دادن فقر متداول کردن آن است؛ عادی کردن این چهرهی بد اجتماعیست. بدتر از این موارد، عکاسانی هستند که موضوعشان سیاسیست. یعنی کسانی که از اعدامیها و شلاقها تصویر میگیرند. هدفی غیر از نشان دادن این صحنهها ندارند. حتا از آثارشان معلوم نمیشود با این کار مخالفاند یا موافق.

کلنگر به نتیجه محتاج است. پس روش یا سبک که کار با جزییات است، بیاهمیت میشوند. چنان که گفته شد، در کلیات مفاهمه وجود دارد. و کسی نمیخواهد با پرداخت و وقت گذاشتن در جزییات دشمن تراشی بکند. اما کلینگری یا پرداخت کلی در عکس چه گونه رخ میدهد؟ اغلب نمیدانند که کل چیست و جزء چیست. عجز در خلق زیبایی، افراط در تکنیک است. به همین دلیل میتوان گفت کاربرد تکنیک در کشورهایی مثل ایران بسا بیشتر از دیگران است: تکنیک جای خالی زیبایی را پر میکند.

اما کلینگری در عکس: رویاپردازی و خلاقیت، یکی از اصطلاحات رایج در بین عکاسان ایرانیست: کادر مغشوش و خاکستری عکس "رویا"ست. چرا رویاست؟ چون چیزی برای گفتن ندارد. ایما و اشاره- که به اشتباه از آن به نشانه شناسی یاد میشود- به کلیاتی ختم میشود که دست بیننده را برای تعریف و تمجید باز میگذارد. همه چیز بر دوش بیننده نهاده شده و از آن هم چون کنش ذهنی یا مشارکت مخاطب یاد میشود. رویای مورد نظر، از جزئیات بیخبر است: گر دخان او را دلیل آتش است/ بیدخان ما را در این آتش خوش است. مردم به تبعِ مولوی، خود را بینیاز از دلیل و نشانه میبینند. این پندار عارفانه در شعر و عکاسی هم رسوخ یافته و همه به سادگی میتوانند آثار خود را عارفانه بپندارند. این پناه بردن به عرفان یکی از راههای فرار عکاسان از بحث و گفتوگوست. چه گونه این رویا روی بیننده تاثیر میگذارد؟ از کجا میتوان فهمید رویایی در ذهن بیننده تاثیر گذاشته؟ هیچ کاری انجام ندادهایم که بتوان این تاثیر را دریافت. سطح خاکستری تصویر مثل اندیشیدن در تاریکیست که نه چشم میبیند، نه گوش میشنود، و نه از بساوایی کاری برمیآید؛ با این حال، ذهن دارد برای خودش رویا میآفریند. ویژگی این رویا چیست؟ در پس این رویا چه اتفاقی در حال شرف است؟ ذهنی که از هیچ یا تقریبا هیچ به پرواز درمیآید، به کدام افق از هستی نظر دارد؟

این تصویر آژانس مگنوم حاوی اطلاعات و آگاهیهاییست که از جزییات اثر کسب میشود. چرا عکاس مگنوم در پی رویاپردازی با خاکستری کردن تصویر نیست؟ چرا اثر خود را خلاقانه قلمداد نمیکند؟ این واژهها دارای بار ارزشی زیادیست که به تعداد هر کس مفهوم تولید میکند. اما آگاهی تاریخی یا معیشتی در این تصویر، چیزیست که برای عکاس اهمیت به سزایی داشته است، و برای مخاطب نیز.

جزییات این عکس نیز آگاهی تاریخی دارد. این اجزا یک به یک به هم پیوند میخورند تا تخیل تاریخی پدید بیاورند. همه میتوانیم از اجزای موجود در اثر لذت بینهایت کسب بکنیم به شرطی که قادر به پیوند زدنشان باشیم. عکاس به بهترین نحو ممکن اجزای عالی را در کنار هم نشانده تا یک بینندهی آگاه به شرایط آن زمان، لذت ببرد. اما کدام آگاهی از تاریخ امریکا برای ما تولید میشود؟ چرا این عکس لذت بخش است؟ به نظرم باید یک سوء تفاهم پشت قضیه بوده باشد. آن چه این تصویر را برای اغلب ما جذاب میکند یک کیفیت "کلی" مثل معاشقه است. در خوانش عکس هم به واژههای کلی میآویزیم.

برخی عکسهای سیاه و سفید با تون خاکستری منتشر میشوند که به نوعی میتوان گفت به جزییات اثر بیتفاوتاند. اهمیت در این گونه عکسها، اولا در سیاه و سفید بودنشان، و ثانیا در خفه بودن یا تیره بودنشان است، و بالاخره در سوژهشان. تن خاکستری تیره دلیل بر فرار از جزییات است. غالب این تصاویر را عکسهای خیابانی تشکیل میدهند: کادربندی تودهوار و بدون هویت از رهگذران. در این جا توجه به جزییات دشوار است و تون خاکستری گریزگاه. سوژه در این تصاویر مورد خاصی ندارد؛ شاید بتوان "یک جریان گلهای" نامیدشان. خیال یا رویا در این تصاویر جایی ندارند. رویا یا خیال از کاربرد نو از المانها پدید میآید. ارتباط تازه بین دو المان در تصویر یا حرف در شعر، رویا پدید میآید به گونهای که این رویا میتواند به خلقی دیگر دست یابد. رویا هرگز نمیتواند در ذهن مدفون بشود؛ در این صورت رویا نیست، که سنگ قبر است.

دلایل من برای فرار از جزییات (و حتا در سخن گفتن عکاس از سوژهاش) بدین قرار است:

1.       نگاه کلیگرای ما به هستی: همه توطئهها زیر سر انگلیسیهاست. این نگاه حاوی حدس و گمانهاییست که جزییات را در پرتو کلیات میبیند. هر گونه تحلیل ما از رفتارهای آدمیان و اشیا در بردارندهی کلیات است: هر جزیی در راستای کل قرار دارد- هر نمونه و موردی در چنبرهی طرح کلی قرار میگیرد: "این گونه" است که "این گونه" میشود. تخم مرغ گران میشود چون مملکت صاحب ندارد. جزء هویتِ چندان آشکار و با مفهومی ندارد، مگر در پرتو تحلیلهای کلی. یک معتاد همیشه مثل همهی معتادهای دیگر است: بد و زشت است. یک فقیر مثل همهی فقرای دیگر است: بدبختاند. هیچ جزئی در یک معتاد با معتاد دیگر نمیتوان یافت که نشانگر تفاوت باشد. هیچ تلاشی برای عکاس میسر نیست که تفاوت سوژهی خودش را با دیگری نشان بدهد. فقر و اعتیاد و غیره فقط منظری اجتماعی و ناهنجار دارند: نقابی که هویت شخصی آنان را بر باد میدهد. از این روست که عکاس تصور میکند با عکاسیاش دارد فقر را ریشه کن میکند. ولی نمیتواند تصور بکند که رسالت او فقط در نشان دادن سوژه با همهی مختصاتاش است. ریشهکن کردن فقر نه وظیفهی اوست و نه وظیفهی حتا اقتصاددانان. فقر اصطلاحی کلیست که در بین عکاسان رواج یافته بیهیچ زوایا و مختصاتی. او نمیتواند فقر را نشان بدهد ولی احیانا میتواند فقیر را نشان بدهد. همین قناعت به اندک، او را قادر به دریافت چهرهی فقر خواهد کرد: نباید گرفتار ادعاهای بزرگ بشود.

2.       لطف و جمال پوشیده سخن گفتن: عرفانگرایی ما سخن گفتن در (از) پس پرده است؛ در صورتی که دریدن یا آشکار کردن هزار توی حقایق، پردهدریست. این کنایهای از دست بردن بر راز هستیست- خالق هستی کار و بارش را انجام میدهد، چه آدمی بر آن وقعی بنهد یا ننهد. هر چه بیشتر تلاش میکنی، کمتر میفهمی که کار او از چه روست. حاصل این گستاخی باز ماندن از اسرار هستیست. سخن از پرده و پشت قضایا جذابیت و زیبایی وصف ناشدنی دارد، نه آن چنان که آشکار گفتن دارد. هیچ چیز قابل آشکاری در خور تامل و اندیشه نیست مگر این که، پردهای دیگر بر آن بسته شود. راز پرده در نتوان گفتن است: اندیشه در تاریکی بساویدن است. این گرداب صوفیگری به تمام در گفتار و اندیشهی ما جا مانده است.

3.       هر دو مورد بالا، یعنی کلی گویی و پوشیده سخن گفتن، سبب دلیل سوم میشود: فاش سخن گفتن به سادگی نقد میشود، اما پیچیدگی حاشیهی امن دارد: تا منتقد بتواند وارد بحث شود، در هزار توی دالانهای نفسگیر باز خواهد ماند. جزییات مثل حرف در سخن گفتن است. پس سخن به گره و پیچیدگی گفتن هر دو امتیاز را در خود دارد: هم راه فرار از نقد و تحلیل است و هم علو فکری ناشی از عرفانگرایی. اجتماع ما عادت به این دارد که لفافهی سخن را چند لایه و پیچیده سازد تا تحسین و ستایش همگان را برانگیزد: هر چه پنهانتر، شورانگیزتر.

عکسهایی که تیره و تار میشوند، سه دلیل بالا را توامان دارند. به ویژه و به طور سنتی، بند سوم ما را از هرگونه نقد و ایراد مبرا میدارد. هنوز گام گذاشتن در تحلیل و ارزیابی امور دینی برای ما کار نابخشودنیست. اگر بتوانم سوژهام را با رنگی از دین ارایه بدهم، کسی را یارای نفوذ به آن نیست و از هر گونه گزندی مصون خواهم ماند. پس دین و عرفان نقش محافظ و سپر بلا در آثار ما حضور مییابند. این پناه بردن برای حفاظت بیخودی و غیرلازم از آثار، تبعات خیلی بدی در عکاسی داشته است از جمله این که نگاه منحصر به فرد به سوژه از بین رفته و این نیز سبب از کف رفتن مفهوم هویت یا شخصیشدگی شده است.

یک عکاس نمیتواند سهم خود را از سوژه جدا بکند. او زندگی خویش را تصویر میکند: تصویر آینهی دروناش است- هم خود را میشناسد و هم اجتماعاش را. پس چرا عقدهها و حسادتهای خود را درون سوژهی خویش قرار نمیدهیم؟ اندکی هیجان، اندکی فضیلت، اندکی جاه طلبی درون ما هست؛ دروغگویی، حسادت، دزدی و غیره، اما چگونه درون سوژههای ما راه مییابند؟ اگر او نمیتواند با خود سخن صریح بگوید، به کلیاتی بسنده میکند که ارزش هنری ندارد.