با عرض پوزش سامانه در حال بروز رسانی می باشد. بزودی با شما همراه خواهیم بود ...
کد خبر : 4641
تاریخ انتشار : 1397/8/5  13:53 Oct. 27, 2018, 5:23 p.m.

نامیرایی در برزخ عکاسی

تحلیلی از انجماد آدم در سوژه های عکاسی

خلیل غلامی
آدم
ها متحرک، فعال یا دستکم در حال گفتوگو هستند. در زندگی عادی آدمها در حال تکاپواند. این اشتباه است که فکر بکنیم برای فکر کردن باید خیره شد یا دست از کار کشید. ما در مشرق زمین، میاندیشیم بی این که دست به کاری بشویم: میاندیشیم که بیاندیشیم- تفکر محض. اندیشه با چهل روز کنج نشینی به تعالی میرسد: زاویه شکافی بین مرگ و زندگی پدید میآورد که ذهن حاکم بلامنازع آن است. برزخ اندیشهی ما، نه شادی دارد و نه غم؛ نه گریه دارد و نه خنده.

عکاس چه گونه به این حایل برزخی میغلتد؟ او نه عارف است و نه عزلتگزین. عکاس از روندی پیروی میکند که به انجماد آدمی میانجامد. انجماد آدم ایزوله کردن او از محیط زندگیاش است. در کادرهای عکاسانه، سوژههایی جلب توجه میشوند که به واسطهی عکاس متوقف شده. میدانیم که، سوژه را یک بار دوربین ثبت (یا ثابتشان) میکند و بار دیگر ذهن عکاس. دوربین لحظهای از زندگی جاری را ثبت (یا ثابت) میکند ولی عکاس رگ زندگی را میبرد. کسانی که سوژههای خود را کارگردانی میکنند، یعنی وضع ایستادن و زمینه را میچینند، تحرک آدم را به سود پرتره و محیط متوقف میکنند. انجماد سوژه اطلاعات سودمندی در اختیار بیننده قرار میدهد ولی در عوض، اجتماع را به چهرهی عبوس و افسرده بدل میسازد: زندگی رنگ میبازد و به سیاه و سفید میرسد.

من آدمها را به تحرک وامیدارم بیشتر از آن چه که هستند. سوژهها در آثار من پویا و فعالاند و از قیافههای گرفته پرهیز میکنم. اسبها میتازند، ابرها میبارند و رودخانهها میخروشند. غیر از این مرگ است. اما انجماد، هیاتی از آدمیست بیرگ زندگی: جهانی لابهلای زندگی و مرگ- عکاسی که زندگی میبخشد، عکاسی که میکُشد، و عکاسی که لابهلای این دو جهان رها میسازد. سوژههای منجمد، سوژههای رها شده، آویزان و بلاتکلیفاند: نفس میکشند بی این که تحرکی داشته باشند- آدمهایی کمابیش شبیه اشیا- آدمهایی که شی شدهاند. این سوژهها از مرگ در اماناند، چرا که رگ خونیشان متوقف شده. دیرزمانی دمیدن روح به اشیا کار هنری به شمار میرفت، و امروزه فاصلهای بین مرگ و زندگی باز شده برای نامیرایی- توقف زمان- توقف ضربان: یک زندگی فانتزی- خوشی مدام، مسرت همیشگی، و تا ابد ناکام.

آدمهای جلال شمسآذران غیرفعالاند. او این تصویر راکد و منجمد شده از آدمها را از نخستین عکسهای خود حفظ کرده است. آدمها در تصاویر او تماشاگرند، بی این که کاری بکنند. او قبلا با اشیا کار میکرد مثل بلندگوها، دیوارها، آنتنها و میز و غیره. سپس به چهرههای انسانی پرداخت که در آن، آدمها به اندازهی میز و دیوار اهمیت مییافت.

در تصاویر علی حقدوست، انسانها علاوه بر انجماد، بیروح و سردند. سوژههای او یا فقیرند، یا درمانده و یا در بحران اجتماعی گیر افتاده: او نفسها را در چرخهی نکبت متوقف کرده. آدمها در سوژههای او روند متفاوتی داشته است: از تحرک و تلاش در آثار اولیهاش به سکون و انجماد رسیده است. او در عکاسی از بلندیها به پستیها گام گذاشت تا همه چیز را بر وفق مراد خویش راکد بکند. سخن او این است: همه چیز راکد است غیر از عکاس.

من نیز به چنین انجمادی دست زدهام آن جا که از رنگ یا قامت آدم برای زیبایی اثرم بهره بردهام. زیبایی من، مدیون انجماد آدمیست. دست یابی به فرم دلپسند، به انجماد سوژه منتهی شده. در زیبایی فرمگرایانه، رگ حیات آدمی را زدهام: دو هیکل، یکی چوپان و یکی درخت- و در این قیاس، درخت تنومند به حیات چوپان نهیب نمیزند: در چشم بیننده، چوپان فدای تنومندی میشود. عکاسی، محو معرفت زمان خویشیم و در این راستا بر آن دامن میزنیم.

علی شکری میبخشد و سپس قربانی میکند. او چیزی را عطا میکند که سوژههایش فاقدند: روح فردی. درختان او حاوی نفس زندگیاند ولی هویت فردی را از نگاه شکری دریافت میکنند. او هم مثل من، فرم را تحسین و تکریم میکند تا آثارش چشمنوازتر باشند. شکری هم شریان زندگی را در بخشش نگاه بینندگان قطع میکند. درخت او در جایی کاشته می‎‎شود که فدای طبیعت میشود: گور او زادگاهاش است.

ما در قطاری به سر میبریم که جریان زندگی را از پنجره کوپهها میفهمیم: ما در معرفت درون کوپه منجمد گشتیم. قطار برزخ در دل کوهها و لای جنگلها و گردنهی رودها پیچ میخورد و به مقصدی نافرجام پیش میرود. "هر چه هست" در نامیرایی هنر ما بازتاب مییابد. همه چیز و از جمله آدم را از مرگ رهاندیم و در برزخی از سکون و رکود منجمد کردیم. هنر ما آدمی را از مرگ رست و در برزخ ابدی رها کرد.