با عرض پوزش سامانه در حال بروز رسانی می باشد. بزودی با شما همراه خواهیم بود ...
کد خبر : 5625
تاریخ انتشار : 1397/9/6  9:0 Nov. 27, 2018, 12:30 p.m.

مقاله

فقر زبان گلایه

یکی از روزنامه نگاران نوشت: مردمان فقیر زابل حتا زبان گلایه هم نمی دانند

خلیل غلامی
یکی از روزنامه نگاران نوشت: مردمان فقیر زابل حتا زبان گلایه هم نمی
‎‎دانند.

...

زن و مرد عاشق هم بودند. زن با تمام وجود براش احترام میگذاشت. زن خانهدار بود و مرد در کارخانهای کار میکرد و عصرها با بغل کردن تنها پسرشان خستگی در میکرد. پسر در مدرسهای خوب درس میخواند. و زن شبها در کنج انباری خیاطی میکرد که کمک حال شوهرش باشد. از این که مرد کار بکند و او در خانه بماند، احساس بدی داشت. وانگهی، اگر درآمدی هم نداشت، دست کم از رنج این احساس میکاست.

مرد که آگهی فروش اقساطی ماشین را دید، هوس ماشین سرش چرخید. سرکارگر موقع اسم نویسی برای خرید خودرو، به ماجرایی اشاره کرد که حاکی از حقه بازی کارفرما بوده. حق کارگران را از فروش خودرو نادیده گرفته بودند. پرسید یعنی چی؟ گفت، یعنی از جیب کارگران دزدی شده. مرد روزها به جیباش فکر میکرد. و این که ماشین نگرفته، چطور جیباش رو زدن. از خرید ماشین بیخیال شد تا روزی که یکی از کارگران دعوتاش کرد به یک مهمانی. خانهی محقری بود که بعضی از کارگران حضور داشتند و دود سیگار و صداهای بلند. به زور گوشهای برای نشستن پیدا کرده بود که ماموران ریختند خانه و او به هنگام فرار از پنجره قوزک پا و قفسهی سینهاش شکست. سه ماه سر کار نرفته و همسرش تمام وقت خیاطی میکرد و پرستاری او. برای رفع تکلیف به کارخانه رفت. کارفرما داستان اعتراض کارگران را با اشاره به انتخابات سه ماه بعد تعریف کرد. گفت کار حزب حاکم تمام شده و احزاب مخالف درصدد جای گیریاند.

یک سال تمام بیکار بود و از این که زناش مدام کار بکند، احساس بدی داشت. از دوستاش در استانداری خواست که کمکاش کند و او اشاره کرد که، ماجرای کارش برمیگردد به وضعیت بد اقتصادی کشورهای پیشرفته. آنان به دنبال مصرف کننده تازهاند؛ ما تو بد مخمصهای افتادیم. احزاب برای جلب نظر بازار فروش هر کاری میکنند. چیزهایی از کنوانسیونها و غیره گفت که چیزی نمیدانست. فقط توانست بفهمد هنوز باید بیکار بماند.

مرد در خیابان لبو فروشی میکند و همسرش خیاطی. چیزی که از مخمصه شنیده بود در اوج و فرود زندگیاش مرور کرد. در این مدت چیزهای زیادی از حق و حقوق شنیده بود: حقوق کارگر، حقوق زن، حقوق شهروندی، حقوق انسانی، حقوق بشر و غیره. در این مورد کلی آگاهی پیدا کرده بود. با این حال، باید مراقب باشد که ماموران دوباره گاریاش را رو سرش خراب نکنند.

...

ما با همهی زبانها آشنا نیستم، از جمله زبان گلایه. یک زابلی نمیداند چه گونه گلایه بکند، و آیا من در تبریز میدانم؟ چه گونه باید این زبان را یاد بگیرم؟ این زبان ما را مبارز میکند، که سابقا چیزی از آن نمیدانستیم: برای زندگی باید مبارزه کرد. اگر مبارزه نکند چه میشود؟ زندگی از دست میرود! بل که مبارزه از دست میرود. زبان روزنامهنگار برای مبارزه تدوین شده. غیر از این، بیشمار موارد دیگر هست که نمیدانیم. آیا زندگیها بر باد رفته؟