با عرض پوزش سامانه در حال بروز رسانی می باشد. بزودی با شما همراه خواهیم بود ...
کد خبر : 6114
تاریخ انتشار : 1397/9/20  7:38 Dec. 11, 2018, 11:08 a.m.

مقاله

چوپان دروغگو یا راستگو

آرمان های ما دروغ می گویند تا حقیقتی را به اثبات برسانند، آن گاه که واقعیت را نادیده می گیرند

نوشته ای از خلیل غلامی

دو مورد از موارد زیاد در ذیل آورده شده است تا نشان دهد تئوریها بر مبنای امر واقع پیروز میشوند و برعکس، تئوریهای دور از واقعیت مثل آرمانگرایی محکوم به شکستاند. برای لذت بردن از آرزوها و تخیل، امر واقع بنیانیترین اصل اساسیست، و در غیر این صورت، چون حکایت زیر، جز لودگی و تحقیر حاصلی نخواهد داشت.

مورد نخست:

در کتابهای درسی ما داستان مشهوری بود به نام "چوپان دروغگو" با الهام از روایت "هانری ریشه". چوپانی گاه‌گاه بی‌سبب فریاد می‌کرد: «گرگ آمد! گرگ آمد!» مردم برای نجات چوپان و گوسفندان به سوی او می‌دویدند، اما چوپان می‌خندید و مردم می‌فهمیدند که دروغ گفته‌است. از قضا روزی گرگی به گلّه زد. چوپان فریاد کرد و کمک خواست. مردم گمان کردند که باز دروغ می‌گوید. هر چه فریاد زد هیچ‌کس به کمک او نرفت. چوپان دروغگو تنها ماند و گرگ گوسفندان او را درید.

مشکل زمانی پدید میآید که کارشناسان پرورشی چیزی از فلسفهی قصه ندانند و آن گاه در جایگاه نادرست، مداخلهی نا به جا کنند. در زمان احمدینژاد کتاب درسی دوم ابتدایی جای چوپان دروغگو را راستگو گرفت. متن داستان این است:

«روزی بود روزگاری بود. مردی بود که گوسفندان زیادی داشت. او آدم درست کاری نبود. اما چوپانی داشت که از گوسفندهای او نگهداری میکرد و مرد درستکار و راستگویی بود. چوپان هر روز شیر گوسفندان را میدوشید و به خانهی صاحب گوسفندها میبرد. او هم آب در آن میریخت و شیر را دو برابر میکرد و به مردم میفروخت. چوپان هربار او را نصیحت میکرد و میگفت: "این کار درست نیست". اما او به حرفهای چوپان گوش نمیداد و لبخندی میزد و میگفت: "تو چوپانیات را بکن و مزدت را بگیر".

یک روز که چوپان، گوسفندان را به چرا برد، باران شدیدی شروع به باریدن کرد و سیل بزرگی به راه افتاد. چوپان برای نجات خود، بالای درختی رفت اما سیل همهی گوسفندان را با خود برد. چوپان، هیچ کاری نتوانست بکند. ناچار، پیش صاحب گوسفندان رفت و گفت : "سیل گوسفندان تو را برد".

مرد گفت: "من باور نمیکنم، آخر این همه آب، ناگهان از کجا آمد"؟ چوپان گفت: "شنیدهای که میگویند قطره قطره جمع گردد، وانگهی دریا شود. این سیل همان آبهایی است که تو در شیر میریختی و به مردم میفروختی". مرد با شنیدن حرفهای چوپان در فکر فرو رفت.»

این داستان بیذوق و خشک حاصل نگاه ایدئولوژیکی به واقعیت است؛ داستانی که زور میزند تا حقیقت آبکی بیان بکند. به قول "امیر مشهود":

«... چوپان دروغ میگوید و عکسالعمل کار خود را میبیند. به نوعی قانون نیوتن حکم فرماست: قانون کنش و واکنش... اما در داستانِ چوپانِ درستکار شاهد چه اتفاقی هستیم؟ در این داستان مرد گلهدار یا صاحب گوسفندان نیز جزای عمل بد و زشت خود را میبیند. او آب در شیر مخلوط میکرد و میفروخت در نتیجه همان آبها جمع شدند و گلهی گوسفندان او را بردند. در این داستان دیگر امر واقع با حقیقت منطبق نیست. چرا که جمع شدن قطره قطرهی آبهای مخلوط در شیر و تبدیل آن به سیل با هیچ قانون فیزیکی و شیمیایی قابل تبیین نمیباشد.» داستانی که فقط به "نتیجه" محتاج است و از این رو بیمزه است و بر ذوق میزند. نتیجهی دخالت در ادبیات قصهایست که مستقیم میرود روی پند و اندرز. چیزی که مردم را از اندیشیدن و تمرکز رها کند، کار ادبی به شمار نمیرود: مثل سریالهای کرهای.

میخواهیم چیزی بیان کنیم که اهمیت به سزایی دارد. این بستگی به روش گفتار ما دارد، نه این که همه چیز را وارونه کنیم تا به اصطلاح هنریتر به نظر آید. ادیبان و شاعران مثل من و شما میبینند و میفهمند ولی نتیجهی تمرکزشان را به بهترین روش بیانی، اعلام میکنند: روشی جذاب و ماندگار. من هم شعر میگویم و شهریار هم گفته. چرا شعر او ماندگار است؟ چه طور از کوه بیاهمیتی مثل حیدربابا شگفتی آفریده؟ من اما میتوانم ساوالان را بیتعمد زبون سازم!

مورد دوم:

آرمانسازی بیرویهی ما از خشم مقابله با استکبار و ابرقدرتها باعث رویگردان شدن بیرویهی ما از اتفاقات واقعی میشود. حکایت بالا من را یاد دو نظریهی رویاروی هم، یعنی "برخورد تمدنها" و "گفتوگوی تمدنها" میاندازد. اولی از ساموئل هانتینگتون است در پاسخ به کتاب "پایان تاریخ" فوکویاما. فوکویاما به دفاع تاریخی از ارزشهای سیاسی غربی برخاست و استدلال کرد که رویدادهای اواخر قرن بیستم نشان میدهد که اجماعی جهانی به سود دموکراسی لیبرال به وجود آمده است. و هانتینگتون در "برخورد تمدنها" اشاره به این دارد که هفت تمدن جهان کنونی در برههای از زمان در جویای هویت فرهنگی و مذهبی خویش، به تنش جهان خواهد انجامید. به تعبیر او جهان در حال تغییر مرزهای سیاسی به مرزهای فرهنگی خواهد بود. این دو اندیشمند نظریهشان را بر دادههای واقعی بنا نهاده بودند.

سپس محمد خاتمی در زمان ریاست جمهوری خویش، به مخالفت از تئوری هانتینگتون، نظریه "گفتوگوی تمدنها" را طرح کرد. نظریهی حاوی آرمانیهای انسانیست که در مقابله با ظلم و ستیز به مخالفت با جنگ میپردازد، اما خالی از دادههای واقعیست. پس از سالها گذشت زمان، امروزه درگیریهای فرهنگی و مذهبی در اقصا نقاط جهان گویای این است که نظریهی خاتمی چیزی کم داشته است: آرمانهای بریده شده از واقعیت، محکوم به فنا هستند. امروزه گروههای اسلامی با خشونت تمام ادعای احیای سنت اسلامی میکنند. بر حقایقی میتوان تاکید کرد که مستند به واقعیت باشند نه رویاپردازی. همه میخواهند با دروغگو و تجاوز مبارزه بکنند، ولی کسانی موفق میشوند که در ذات این موارد تمرکز و تحقیق کرده باشند. ما به هر روشی نمیتوانیم کودکان را از دروغگویی آگاه سازیم و یا دولتها را برای مبارزه با اسکتبار و تجاوز آماده بسازیم. نتیجهی کارهای نسنجیدهای از این دست، باعث شده کتابهای درسی ما به نتایج کوتاه مدت و غیرواقعی آراسته بشوند که نتیجهاش روگردان شدن آنان از اتفاقات جاریست و آن نیز موجب درمانده شدن در برابر بحرانها و جنگهاست. نادیده گرفتن امر واقع و پناه بردن به آرمانها، هم در حوزهی هنر و هم در عرصهی حکومت، هزینههای زیادی داشته است.