با عرض پوزش سامانه در حال بروز رسانی می باشد. بزودی با شما همراه خواهیم بود ...
کد خبر : 6510
تاریخ انتشار : 1397/9/28  20:17 Dec. 19, 2018, 11:47 p.m.

مقاله

روایت رنج در تصویر

شمس تبریزی: مرا با رنج نسبتی نیست... وجود من پر از خوشی ست. بايزيد بسطامی: خدا در انتهاى رنج من ايستاده است، مثل كمال./ هيچ كس به كمال نمى رسد جز به رنج مدام.

نوشته ای از خلیل غلامی
شمس تبریزی: مرا با رنج نسبتی نیست... وجود من پر از خوشی ست.

بايزيد بسطامی: خدا در انتهاى رنج من ايستاده است، مثل كمال./ هيچ كس به كمال نمى رسد جز به رنج مدام.

برای جلوگیری از سوء تفاهم، لازم دیدم تعریف رنج و خوشی را از دید شمس بیان بکنم، همو که رنج میدید و خوشی بیان میکرد. شمس خویش را نه اهل درویش میپذیرفت و نه اهل فضیلت مثل مولانا. خوشی مورد نظر من در این سخن شمس مستتر است: «آمد که آه، تتار رسید، واقعهی بد! گفتم: شرم نداری چندین گاه دعوی مرغابیای میکنی، از توفان چنین میلرزی؟ بطِ کشتیطلبْ شگفت بوَد!» (مقالات شمس، محمدعلی موحد، ص 269). عکاس هم چون بط و مرغابیست که زندگی او پر از توفان است؛ و اگر بلرزد، خوشی در او ضایع میشود. و اگر خوشی ضایع شود، هنرش از کف می‎‎رود. باقی هر چه کند هنر نیست. اما رنج مورد نظر بایزید، انزوا و چله نشینیست. تفاوت این دو در ارتباط و مراودات اجتماعیست. رنج دیده درگیر ذهن است.

این خوشی مورد نظر شمس نسبتی با عرفان هم ندارد که به دور از ذائقههای اجتماع و انسانها به ذائقههای فرد خویش بسنده میکند. شمس اهل اجتماع بود با گریز به این اصطلاح عالی و بینظیر که "میان باش و تنها": «زاهدی بود به کوه. او کوهی بود، آدمی نبود، اگر آدمی بودی، میان آدمیان بودی که فهم دارند، و وهم دارند و قابل معرفت خدایند. در کوه چه میکرد؟ آدمی را با سنگ چه کار؟ میان باش و تنها». جهاد اکبر برای وی همان جماعت است. "جهاد اکبر چیست؟ روزه نیست! نماز نیست! جماعت است جهاد اکبر" (ص 269). از فحوای این سخنان برمیآید که رنج اجتماع را به رنج زاهد ترجیح میدهد و رنج اجتماع برای او "خوشی"ست. رنج زاهد، رنج فردیست که نه نفعی به خویشتن دارد و نه به اجتماع. در تصویر شمس گونه، عکاس رنج میبیند و رنج را از درون و از صورتاش جدا میکند: یعنی خوشی را برای او ارمغان میدهد. و اگر نتواند این حساب را از چهرهشان جدا بکند، تصویر به تمسخر و تحقیر انسانها نزدیکتر میشود: درد صورتی از تحقیر میشود.

این مقدمه لازم بود تا مفهوم "خوشی" را از لاابالیگری و بیتفاوتی اجتماعی جدا بکنم. آن خوشی مورد نظر است که مرغ را به توفانها میسپرد و بط را به امواج، و هیچ رنجی آنان را از زیستن و پرداختن بازنمیدارد. اگر عکاس زبردستی بودیم که توان تصویرنگاری حال و هوای این مرغان را داشتیم، خوشی درونی آنان را در امواج دریا و توفانها میکشیدیم. این تصویریست که شمس از هیجان در میان بودن و در عین حال تنها بودن را با "خوشی" صرف میکند. اکنون چه نسبتی هست بین خوشی مورد نظر شمس با تصاویری که حتا با هجوم تتارها به رنج و درد تعبیر میشود؟ در جامعهی بحرانزدهی ما این "خوشی" چه گونه در تصاویر ما بنیان نهاده میشود؟ کسانی را که با این مقدمه چینی سر توافق ندارند و یا اصولا با "میان باش و تنها"ی شمس سر سازگاری ندارند، کاری نیست. در این نوشته کارم با کسانیست که نادانسته و برخلاف درون خویش که سازگار با شمس است، بط و مرغابی را در کشتی گرداب پناه میدهند. گرداب تیره روزی در تصاویر منتسب به مستندنگاری گریبانگیر همه شده است. تیره روزی روایتیست مبتنی بر درماندگی، نکبت و بیچارگی. در این روایتها، هویت انسانی به سادگی نادیده گرفته میشود: فقر چون ماسکی کثیف روی چهرهها قرار میگیرد. فقیر وجود ندارد، و رنج در شکلی بیریخت تظاهر میکند. فرد رنج دیده هیچ شناسنامهای ندارد، بل که هویت وی چهرهی پلیدی از نیاز و درماندگیست. استنادهای عکاسان از رنج به نمادهای تکراری فروکاست. نمود فقر، چهرهی بیهویت شد. روایتی که به این کدها تانی جست، انسانها را در عالم برزخی نشاند بی پیوندی با مردم. به ویژه که برای هدیهای از سوی ما به خارج نشینان، به زبان انگلیسی آراسته شد. تیری که از این زبان جست، از دهان بود نه از دل. ادبیات ما به زبانی روی آورد که بیشباهت به کدهای دیجیتالی نبود. انگلیسی هرگز نمیتواند روایت ما باشد. روایت ما حکایت تجربه و زندگیست که ادبیات خودش را دارد. انگلیسی ما ادبیات ندارد، بل که تا حد کدهایی برای شناسایی عکس است. کدهای مختصر و مفیدی زیر عکسها ردیف میایستند که قرار است در دهکدهی جهانی کاربرد داشته باشد، بی این که حضوری تنانه از مولف در کنار آن برقرار باشد. زمانی که در نمایشگاه عکسی از آثار من حتا با اسمام زیرش حضور مییابد، اسم من هم چون کدی بینالمللیست مثل صفر و یکهای دیجیتالی و مثل حساب بانکی با شماری از اعداد. در این کدها هرگز هویتی از من حضور ندارد.

آن چه هویت اثری را ماندگار میکند، تنها حضور تنانی مولف است در کنار اثرش. بیمولف خدایی هم وجود ندارد. پیامبری هم مبعوث نمیشود. این آثار در کنار آثار بینهایت زیاد دیگر مثل سیلی از تولیدات انسانهای دیجیتالی به آخرتی روان میشوند که هیچ منجی عالم بشریتی در آن وجود ندارد. این هنرمندان دیجیتالی در عالم برزخ جاویدان خواهند بود: هنر ماندگار! هنری با کدهای دیجیتالی در بایگان جهانی- روحی سرگردان در بین کدهایی از آنِ عکاسان.

اینک خوشی چیست: حضور تنانه در رویداد اجتماعی. درد و رنج چیست: حضور ناتنی در رویداد اجتماعی- که از آن حضوری روحانی نام برده میشود. افسردگی یا تنبلیِ جسمی، حالتیست که تن جای خویش را به تفکر یا فعالیت ذهنی میسپارد. رسالت عکاس در درک و دریافت تغییرات است، و تغییرات هستی یا اجتماعی را با تن میتوان احساس و دریافت کرد نه با اندیشه که فقط به نگاه بسنده است. به تعبیر نیچه «اندیشیدن را هم چنان میباید آموخت که رقصیدن را». رقص حضور تنانه به هنگام اندیشیدن است. عکسها تفکر برانگیزند، اما هیچ تهییجی برای حرکت تن ندارند. وقتی سخن از عکس به تفکر و رازهای درونی ختم میشود، یعنی مخاطب هیچ درگیری تناورانه با اثر نمییابد و در سکوتی سرشار از راز غوطه میخورد. جست و جوی رمز و راز در عکس، تصویری چون فیلم "جویندگان طلا" دارد: هر چه بگردی، بیشتر درمانده میشوی. خوشیِ عکاس حضور تنانه در آثارش است و بی این حضور، چون روحی سرگردان میماند.