چه آن زمان که مجموعه‌ی موفق خط قرمز را روی آنتن تلویزیون داشت و چه وقتی که فیلم دختران را بر پرده‌ی اکران، توانسته بود در طرح معضل‌های دنیای جوانی با مخاطب خود ارتباط خوبی بگیرد و او را به تماشا و تفکر دعوت بکند، و البته هرگاه از این موضوع‌ها فاصله گرفته و به ژانرهای دیگر ناخنک زده، به ورطه‌ی افراط و اغراق و شعارپراکنی افتاده است. با این‌حال، آن‌چه قابل‌توجه است این‌که، در کارنامه‌ی متنوع و پرفراز و فرود جعفری، به واقع جای فیلمی مانند «دختران» خالی بود و حتا تماشای دوباره‌ی آن میان حجمی از کمدی‌های سبک و بی‌ارزش سال‌های اخیر، بسیار غافل‌گیرکننده و شگفت‌آور است. تماشاگر ظاهرن پای فیلمی اجتماعی می‌نشیند و لابد حدس زده که با اثری درباره‌ی مسائل دختران روبه‌روست.گرچه حدس او از اساس غلط نیست، ولی خبر ندارد کارگردان قصد دارد مسائل دختران را به زجرآورترین شکل ممکن به خورد او بدهد تا تاثیر تماشای فیلمی چنین سیاه و تلخ تا ابد در خاطرش باقی بماند. نمی‌توان و نباید منکر شد که «دختران»، فیلمی به شدت تلخ است و تماشاگری که طی سال‌های گذشته به دیدن کمدی‌های بی‌محتوا و سخیف عادت کرده، این‌همه تلخی و بدبینی را برنمی‌تابد و از تماشای این فیلم، پریشان‌خاطر و متاثر می‌شود، ولی چرا تماشاگری که با ناراحتی و به سختی پای چنین فیلمی نشسته، برای راحتی خود ـ یا فرار از چنین موقعیتی ـ تلویزیون را خاموش نمی‌کند؟! پاسخِ این پرسش، دقیقن نقطه‌ی قوت فیلم دختران است، چراکه تماشاگر، نه به تماشای یک فیلم سینمایی صِرف سرگرمی و خوش‌گذرانی تعطیلات آخر هفته،که به تماشای بازتاب عریانی از حقیقت پنهان جامعه مشغول است و او که تاکنون هرگز به این شفافی، لایه‌ی زیرین جامعه‌ی خود را ندیده و نشناخته، محض ارضای کنجکاوی، تا پایان فیلم دوام می‌آورد و با سه کاراکتر اصلی فیلم هم‌راه ـ و حتا نگران‌شان ـ می‌شود، زیرا آن‌ها را باور کرده و می‌داند شاید روزی سرنوشت مشابه‌یی در انتظار او یا نزدیکانش باشد. فیلم‌نامه‌ی دختران، نوشته‌ی پریسا شمس، محصول پنج سال تحقیق و بررسی و بازنویسی‌های فراوان است و این‌گونه است که دختران تا این حد فیلمی مهم و تفکربرانگیز جلوه می‌کند.گرچه روایت داستان، خالی از ضعف و اشکال نیست و برخی لحظه‌های فیلم، نچسب و باورناپذیرند اما در نگاهی کلی، باید دختران را فیلمی ارزش‌مند و صاحب اندیشه تلقی کرد که قطعن حس مسوولیت و ضرورتی نگران‌کننده،کارگردان را به تولید آن وا داشته است. موجِ ساخت فیلم‌هایی نظیر این، با فیلم‌هایی مانند «دختری با کفش‌های کتانی» (رسول صدرعاملی) آغاز شد که در زمان خود نمونه‌ی قابل قبول و موفقی بود و پس از آن در فیلم بهتری مثل «من ترانه پانزده سال دارم» و نیز‌های «دیشب باباتو دیدم آیدا»،«زندان زنان» (منیژه حکت ـ اپیزود سوم)،«دایره» (جعفر پناهی)،«بچه‌های بد» (علیرضا داوودنژاد)،«محکومین بهشت» (حجت‌الله سیفی) و بخش‌هایی از «زیر پوست شهر» (رخشان بنی‌اعتماد) ادامه یافت و به اوج رسید، با این تفاوت که فیلم‌های نام‌برده، با پرهیز از نزدیک‌شدن به خطوط قرمز، فقط لایه‌ی کم‌رنگی از وضعیت بغرنج دختران را نشان می‌دادند، بی‌آن‌که دردی از این نسل دوا کنند یا حتا یقه‌ی تماشاگر را بگیرند و او را مجبور به بررسی و کنکاش در دنیای فهمیده‌نشده‌شان بکنند. از این منظر، جسارت جعفری قابل تحسین و البته غیرقابل تحمل است،که این‌جا درهای بسته را درهم شکسته و بی‌توجه به پیامدهای طرح گستاخانه موضوع، پته‌ی زندگی این نسل سوخته و بخصوص دختران را روی دایره ریخته، بلکه کسی از راه برسد و گوشه‌چشمی هم به آن‌ها و مصائب‌شان بیاندازد، درک‌شان بکند و از غرق‌شدن برهاندشان. اشکال کار دختران این‌ست که فقط به طرح موضوع می‌پردازد. مساله‌ای را مطرح می‌کند و خود پا پس می‌کشد و تماشاگر را به قضاوت و اندیشه وا می‌دارد. راه‌کاری برای آن‌چه می‌گوید ارائه نمی‌دهد. دوربین را به مثابه‌ی چشم بسته‌ی تماشاگر به تماشای مستندگونه‌ی زندگی سه دختر دبیرستانی می‌برد که خانواده، مدرسه و جامعه از آن‌ها رو برگردانده و پس‌شان زده‌اند و ناگهان کسانی که خود می‌توانستند مادران فردا و آینده‌ساز و تربیت‌کننده نسلی نوین و باهوش و لایق باشند، در پرت‌گاه‌های بی‌انتهای تباهی و فساد و فنا، سقوط و این‌گونه معصومیت نسل خود را قربانی جهالت دیگران و زندگی میان آن‌ها می‌کنند. در حقیقت، فیلم از فرمول «ادب از که آموختی، از بی‌ادبان» پیروی می‌کند. بدی را به عریانی نشان می‌دهد که خوبی از آن برآید. می‌گوید سرنوشت محتوم این آدم‌ها را ببین و به راهی که رفتند نرو، خطاهایی که مرتکب شدند را تکرار نکن تا عاقبتی چون یاسمن، معصومه و شوکا یا والدین سیاه‌روزشان نداشته باشی.

فیلم با صحنه‌یی آغاز می‌شود که معلم دبیرستان برای دانش‌آموزان از راه‌های رستگاری می‌گوید اما عملن هرچه فیلم پیش‌تر می‌رود،کم‌تر نشانی از راه‌های رستگاری و نجات و خوبی و اعتماد به انسان‌ها می‌بینیم. راه‌ها همه بن‌بست و درها همه بسته‌اند. آدم‌ها با رفتار و گفتارشان دروغ می‌گویند و اندیشه‌یی پلید دارند و در این میان چه توقع سخت و بیهوده‌یی است پاک و خوب‌ماندن و رستگارشدن. نگاه بکنید به کاراکتر «آقاساسان» (صدرالدین شجره) که چگونه در نخستین برخورد با تماشاگر و یاسمن (صوفیا دژاکام)، با رفتار مردی نجیب و پایبند به اخلاق، هر دو را می‌فریبد و اندکی بعد، زمانی که یاسمن،گریان و زخمی در خیابان پرسه می‌زند، او هم توزرد از آب درآمده. یاسمن برای ساسان ـ‌که برخلاف شغل لطیفش،گل‌فروشی، روحی خشن دارد ـ از شازده‌کوچولو و سیاره‌اش می‌گوید و ساسان آن سیاره را به «سیاره‌ی خونین» تعبیر می‌کند، زیرا خود یکی از خون‌ریزان این سیاره است و از چنین بستری تصمیم یاسمن برای ترک این سیاره و رفتن به سیاره‌ی مهربان خود (شاید جهان پس از مرگ) برمی‌خیزد. با پیگیری همین نشانه‌ها، می‌توان نگاهی عبادی ـ عرفانی را در فیلم جست‌وجو کرد. در اپیزود یاسمن،کم‌ترین ردی از خداوند وجود ندارد. هیچ‌کدام از شخصیت‌ها خداوند را به عنوان تکیه‌گاه برنگزیده‌اند و به جای خداوند، به یکدیگر پناه می‌برند. این عدم وجود خداوند در اپیزود معصومه (با بازی بسیار خوب شیدا خلیق)، حضوری نابجا و به خطارفته می‌یابد. زن و مرد کهن‌سالی، پس از سال‌ها بچه‌دارنشدن، با نذر و نیاز صاحب دختری شده‌اند، ولی آن‌قدر درگیر بجاآوردن شکر الهی هستند که اصل قضیه، یعنی تربیت صحیح دختر را فراموش می‌کنند و این‌جاست که دختر هرز می‌رود و حتا به سفره‌های نذری که مادر برای ادای نذر پهن می‌کند، وقعی نمی‌نهد و دنیاش در داشتن یک جفت کفش و آوازه‌خوان‌شدن خلاصه می‌شود و خداوند چه زود خواسته‌اش را اجابت می‌کند؛ معصومه، هم صاحب یک جفت «پوما»ی اصل و هم به دل یک گروه زیرزمینی تولید و پخش موسیقی پرتاب می‌شود تا جهان خود را بازیابد، ولی دنیای آرمانی او مانند تصاویر آن گروه موسیقی در حال تمرین، در بک‌گراند مکالمه با تهیه‌کننده آلبوم‌های موسیقی، تیره و تار از آب درمی‌آید و او را راهی جهنمی به نام زندان می‌کند، و سرانجام خداوند در اپیزود نهایی فیلم، بسیار پررنگ جلوه می‌کند و مایه‌ی نجات و رستگاری شوکا (شهرزاد جعفری) می‌شود. این اپیزود را، هم به لحاظ پرداخت داستانی و هم از منظر اجرای سینمایی، باید به‌ترین قسمت فیلم برشمرد. این‌جا نشانه‌هایی از هر سه فصل پیش و آدم‌های آن می‌یابیم. شاید سیاره‌یی که یاسمن حسرت آن را داشت، جایی باشد شبیه به تیمارستانی که شوکا در آن بستری است؛ جایی که در آن معصومیت نهفته‌یی میان آدم‌هاش موج می‌زند و خبری از بی‌اعتمادی و کلک و دروغ نیست. شاید از همین روست که کسی مثل «باران»، وجود خداوند را انکار و خود ادعای خدایی می‌کند و اتفاقن ادعایش پربیراه نیست، چراکه خداوند این بار در کالبد همین آدم‌های بی‌غل‌وغش تجلی یافته تا آن‌ها به جست‌وجوی ناجی مهربان زندگی در وجود خویش برآیند و اگر چنین بشود، انسان‌ها به دست خداوند، به کمال آزادی و سپیدبختی خواهند رسید، همان‌گونه که باران (یا تجسم خداوند بر زمین) به شوکا بچه‌ای دوباره می‌بخشد، در حالی که آن بچه چیزی نیست جز پرهای سفیدرنگ و سبکی که از دل یک بالش بیرون می‌ریزد و شادی و رهایی به آدم‌ها می‌بخشد! و چه‌قدر زیباست سکانس بعد که خداوند بر نیمکتی نشسته و بنده‌ی رستگارشده‌اش روی ماه خداوند را می‌بوسد و می‌رود تا از نو زندگی را بسازد، ولی کاش در اپیزودهای پیش هم با پایان‌هایی خوش یا دست‌کم امیدبخش روبه‌رو بودیم تا تماشاگر برای رسیدن به پایان شب سیه، این همه زجر نمی‌کشید.

خوش‌بختانه فیلم دختران پر است از نمادهای دوست‌داشتنی و فکرشده اما غیر از این، برخی اشاره‌ها آن‌قدر رو و صریح‌اند که به شکلی لوس و نچسب و در جایگاه شعار به تماشاگر عرضه می‌شوند. برای نمونه نگاه بکنید به صحنه‌ای که معصومه از کنار جوانی می‌گذرد که با حرکات عجیب‌وغریب و ناموزون پیاده‌روی می‌کند و موسیقی گوش می‌دهد یا دست‌گیری معصومه و شوکا در کافی‌شاپ توسط پلیس،که کمی دور از ذهن است، یا میان مکالمه‌ی سه دختر اصلی فیلم، شوکا می‌گوید «جفت که خریدنی نیست، پیداکردنی‌یه!» و به محض اتمام دیالوگ، خواننده‌یی آواز سر می‌دهد:«باید تورو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست» و نمونه‌ی دیگر، مادر متعصب و خشکه‌مذهب معصومه برای بهانه‌جویی از فرزند، نحوه‌ی ورود و خروجش را به دست‌شویی، دست‌آویز قرار می‌دهد و این‌که او اصلن به مستحبات دین عمل نمی‌کند و غیره. این‌ها نمونه‌های گل‌درشتی در فیلمند که از فرط تکرار و استفاده‌های نادرست در فیلم‌های متعدد، نخ‌نماشده و از مُدافتاده‌اند، ولی هنوز تکرار می‌شوند، بی‌آن‌که تاثیر و کارآیی خاصی داشته باشند. با این‌همه، نمی‌توان به سادگی از اهمیت فیلمی مانند «دختران» غافل شد و نادیده‌اش گرفت. شاید بتوان این ساخته‌ی جعفری را دریچه تازه‌ای به سوی آموزش و پرورش نسل آینده‌ی مادران تعبیر کرد؛ دریچه‌یی از نور رحمت الهی که امیدواریم دامان نسل جوان و جامعه‌ی آشوب‌زده‌ی ما را بگیرد و به خود مبتلا بسازد.