image_printپرینت خبر

عبور از گردنه‎ ها، پیچ‎ های تند، سربالایی‎ های نفس‏گیر و توفان ‏ها به این سادگی ‎ها ممکن نیست که موفقیت هر چه بزرگ‏تر، دسترسی به آن دشوارتر. بااین حال هستند کسانی که راه رسیدن به این موفقیت را با خردورزی و عملگرایی به‏ موقع، هموار می‎ سازند.
قصه برادران کیانیان -داوود و رضا- مصداق بارز این موضوع است؛ برادرانی که در پرتو مهر و حمایت خردمندانه در سپهر هنر ایران به‎ موفقیت رسیده‎ اند. داوود، برادر بزرگ‎تر که مؤسس اولین گروه تئاتر حرف ه‎ای کودک و نوجوان، «پارت»، در مشهد است، در مقام استاد، استعداد رضای نوجوان را چنان در محک عمل دشوار می‎ گذارد که در کنار سرسختی و سرتق بودن شاگرد، راهی جز شکوفایی آن استعداد و ظهور رضا کیانیان باقی نمی‎ ماند.

در گفتگوهایی که پیش‏رو دارید، داوود و رضا کیانیان، شمه‎ای از طی راه دشوار اما پرثمر موفقیت را گفته ‎اند؛ گفتگوهایی که البته به ‎وجوه دیگری هم پرداخته و مطالعه آن در این روزهای بهاری خالی از لطف نخواهد بود.

گفتگو با داود کیانیان، کارگردان، نویسنده و پژوهشگر تئاتر

* گروه تئاتر پارت چگونه تشکیل شد؟
گروه حرفه ‎ای تئاتر پارت در سال ۱۳۴۴ شکل گرفت، اما قبل از آن از سال ۱۳۴۲ بدون این‎که اسمی داشته باشد، فعالیت‎ های تئاتری نیمه حرفه‎ای داشت. رضا آن موقع ۱۲ساله بود و دوران نوجوانی را می‎ گذراند.
* نوجوانی شما چگونه گذشت و جرقه‎ های هنری در شما و رضا کیانیان از کجا شکل گرفت؟
من در نوجوانی در پی دیده شدن بودم و تئاتر وسیله ‎ای بود که این هدف را تأمین می‎ کرد. من که در دوران دبستان یک‎بار طعم چنین چیزی را چشیده بودم و اعتماد به ‎نفسم را بالا برده بود، در دوران نوجوانی تلاش داشتم تا با تشکیل گروه‎ های دانش‎آموزی و اجرای تئاتر به این خواسته جامه عمل بپوشانم. گروه‎ های تئاتر فوق‎ برنامه هم به من در این زمینه خیلی کمک کرد.
رضا از نوجوانی من با من در زمینه تئاتر همراه شد. در خردسالی بسیار شیرین ‎زبان و خوش‎ حرکت بود. در کودکی، محفل خانواده و بچه‎ها را با شیرین ‏کاری ‏هایش گرم می‏ کرد و در نوجوانی از نخستین اعضای غیررسمی گروه تئاتر پارت بود. آن موقع گروه ‏های تئاتری را فقط بازیگران و کارگردان تشکیل می ‎دادند، آن هم از نوع بزرگسال. در گروه ‏های آن زمان، یعنی دهه چهل، در گروه ‏های حرفه ‏ای جایی برای کودکان و نوجوانان نبود، یعنی هنوز پدیده ‎ای به ‎نام تئاتر برای کودکان و نوجوانان در ایران شکل نگرفته بود. حتی فعالیت‎ های هنری نهاد آموزش و پرورش یا وزارت فرهنگ آن زمان توسط بزرگسالان و با نمایشنامه ‎هایی که برای بزرگسالان پدید آمده بود، اجرا می ‎شد.

* چطور شد که داوود جوان، معلم تعلیمات دینی، ناگهان به تئاتر کشیده شد؟
این ورود به‏ هیچ ‏وجه ناگهانی نبود. ما از کودکی در خانواده با نمایش آشنا بودیم. در کوچه و مدرسه و محافل خانوادگی نمایش می‎ دادیم. این تجربه‎ ها در معلمی هم به‎ کار گرفته شد که نتیجه درخشانی داشت. رضای نوجوان که به تئاتر عشق می ‏ورزید جایی در تئاترهای حرفه‎ای نداشت؛ هم‎چنان که دیگر کودکان و نوجوانان نداشتند. رضا مرتب این انگیزه را تقویت می ‏کرد که چرا ما نمی ‎توانیم در تئاترهای حرفه‎ ای شرکت کنیم؟ و نوجوان‏ های کلاس درس هم به این سؤال مستقیم و غیرمستقیم دامن می ‎زدند.
* و سرانجام رضای نوجوان چگونه به یک گروه تئاتر حرفه ‎ای پیوست؟
رضای نوجوان قبل از این‎که روی صحنه تئاتر حرفه ‎ای برود، هر کاری که از دستش برمی‎آمد برای تئاتر حرفه‎ای کرد؛ بروشور طراحی می‎کرد، پوستر می ‎زد، در گریم مشارکت داشت، طراحی صحنه می ‎کرد و دکور می‎ ساخت. اما از آن‎جا که تئاترها، بزرگسالانه بود جایی در بازیگری نداشت.
یکی از دلایلی که به من این جسارت را داد تا گروه تئاتر پارت را دوپاره کنم و بخشی را به تئاتر نوجوانان اختصاص دهم، همین انگیزه‎ ای بود که رضا ایجاد کرد و اگر او و تجربیاتش از تئاتر آموزشی برشت و مربیگری‎ اش در تئاتر کانون نبود، گروه تئاتر نوجوانان نمی ‎توانست به آن صورت پا بگیرد. اما از هنگامی ‎که پا به مراحل نخست جوانی گذاشت توانست در تئاترها نقش بگیرد و حتی نقش اول را اجرا کند یا به ‎قول نمایش ‎های روحوضی، جوان‎پوش گروه تئاتر پارت باشد.
* حالا که بحث به این‎جا کشید بفرمایید چگونه باید نوجوان‎ ها را باور کرد؟
نوجوانی دوران عجیبی است. از طرفی پای در کودکی دارد، از جانبی سر در آسمان بزرگسالی سیر می ‎کند. تجربه بلوغ برای نخستین ‎بار اتفاق می ‏افتد. کم‎کم احساس پا به عقب می‏ گذارد و عقلانیت ذهن را اشغال می ‏کند. هویت حرف اول را می ‏زند و اعتماد به‎ نفس جایگاه ویژه ‎ای دارد. من این شانس را داشتم که در خانواده و گروه تئاتر پارت، رضای نوجوان را داشته باشم و از جانبی به‏ واسطه معلم بودنم در کلاس‎ ها با نوجوان‎ها و نیازهای آنان بیش‎تر آشنا شوم.
شناخت آن ‎ها به‎ دلیل انقلابی که در درون دارند بسیار دشوار است. من الان هرچه سعی می‎ کنم با نوه نوجوانم نزدیک بشوم، نمی ‏توانم. شناخت می ‎بایست دوطرفه باشد. این دوستی با آن‏هاست که راه ‏های باورشان‎ را آسان می‎ کند.
* و رضای نوجوان چه کرد تا او را باور کردید؟
رضا تلاش می‎ کرد و در این تلاش پیگیر بود. خودش و توانش را توانست به ما بشناساند. خودش را به ما ثابت کرد. ما او را دیدیم. او در این تلاش آن‎قدر جلو رفت که ما را به این باور رساند که باید گروه تئاتر نوجوان داشته باشیم. من که تجربه کار با خردسالان را در کودکستان گوهریه مشهد داشتم و با تئاتر دانش ‎آموزی در دبیرستان‏ ها بیگانه نبودم، به این باور رسیدم که ایجاد گروه تئاتر نوجوانان، یک ضرورت است. این کار انجام شد و موفقیتش با تئاتر «بچه ‎ها و سگ‎ ها» چشمگیر بود.
این باور تا جایی پیش رفت که وزارت فرهنگ و هنر آن موقع را برآن داشت که با تأیید ریاست مرکز آموزش تئاتر خراسان، جناب لطفی، جشنواره تئاتر نوجوانان با همه گروه ‎های تئاتری آن زمان پا بگیرد. اما درنهایت این رضا بود که به خودش و انگیزه‎ اش باور داشت و به این وسیله نه‏ت نها باعث شد که باورش کنیم، بلکه تجربه‏ها نیز بر باورهای او صحه گذاشتند.
* هنر بر نوجوان‎ها چگونه تأثیری می ‎گذارد و بر رضا چطور؟
هنر بر کودکان، تأثیری غریزی و احساسی دارد و بر بزرگسالان به ‎طور عمده تأثیری منطقی، اما بر نوجوانان این تأثیر مضاعف است. تأثیر احساسی و منطقی نوجوان، هر دو در اوج قرار دارند، به‎ ویژه آن‎که به‎مناسبت تلاطم جسمی و روانی که آن‏ها دارند، تنها راه بیان خویشتن را در بیان هنری می ‏یابند. من در نوجوانی رضا شاهد تبلور شعر، عشق و هنر در وجودش بودم و دیدم که چه غوغایی در او به ‎پا کرده است.
* راز چگونه کنار هم قرار دادن هنر و درس و بحث را چه یافتید و برای نقشه راه به مدیرها و معلمان (نه‎فقط معلمان هنر) چه پیشنهاد می‎ کنید؟
تأثیر هنر کاربردی را تجربه به من ثابت کرد، اما امروزه علم آن را بدیهی می‎داند. وقتی کودک و نوجوان می‎توانند با هنر از آموزش و تربیت لذت ببرند و این موضوع تأثیری عمیق و ماندگار بر آن‎ها بگذارد، چرا باید آن‎ها را از چنین هنری محروم کرد؟ محرومیت آن‎ها از هنر، محرومیت آنان از آموزش و تربیت است، محرومیت آن‎ها از لذت و خلاقیت است که در کودکی و نوجوانی از ضروریات به‏ شمار می‎رود.
* نتیجه این شاگرد-استادی شمـا در رضـا یا شاگردان شناخته ‏شده و موفق دیگری که مایلید از آنان نام ببرید چه بود؟
یادی بکنم از بزرگانی که قبل از ما این تجربه‎ ها را به ‎صورت مقطعی از سر گذرانده بودند، زنده‏ یاد جبار باغچه‎ بان در بیش از یک قرن پیش، زنده‏ یاد حسن نیرزاده در اواخر دهه چهل تا دهه‎ های پنجاه و بعد، و باز یادی بکنم از همکاران خوب و نوجوان آن زمان‏ها، محمدباقر غفاری که اکنون در آمریکا به‎سر می ‎برد، محمد حامد که در سوئد است، محمود شاه ‎علی که در فرانسه است و رضا و حمید (کوچک‎ترین برادرمان) که در ایرانند و همگی هنوز که هنوز است به کار تئاتر و هنر مشغول و برای من مایه افتخارند.
* ودرباره ۶۰ سال دویدن داوود کیانیان برای کودکان و نوجوانان؟
چه زیباست دویدن دنبال چیزهایی که دوست داری و چه زیباتر هنگامی‎که به آن‏ها می ‎رسی. خوشحال می‎ شدم اگر در جامعه‎ ای زندگی می ‏کردم که نه ‎تنها سدی در برابر این نیازها نبود، بلکه کمک می‎ کرد تا سدها برداشته شوند و راه برای آیندگان هموارتر شود، اما اکنون نیز خوشحالم که تجربه نشان داد می‏شود با تلاش و پیگیری در حد توان، سدها را شکست و راه را هموار کرد، به‎ ویژه این که در کنارت کسانی باشند که انگیزه بدهند و یاری برسانند.
رضا برای من یک یاری ‎دهنده بود که ایجاد انگیزه می ‎کرد؛ کاری که هنوز ادامه می ‎دهد و برای دیگران نیز دریغ ندارد. می‎ دانم که از این کارش لذت هم می ‎برد. در کنار او نمی‏ توانی دنیا را پوچ ببینی، نمی ‎توانی از تنهایی رنج ببری و افسرده باشی، نمی ‏توانی نخندی، نمی ‎توانی برای زندگی بی ‎انگیزه باشی. خدا از این جور آدم‏ها نصیب همه بکند. امیدوارم با این همه تجربه و سوادی که دارد، روزی شاهد کارگردانی ‏اش در تئاتر و سینما باشم. کاش دوستانش این امکان را برایش فراهم می‎ کردند. اگر او در بازیگری ‎اش موفق بوده است، اگر در نقاشی و مجسمه ‏سازی خلاقیت داشته است، اگر سناریو نوشته است، اگر بازیگردانی داشته است، اگر تجربیات بازیگری ‏اش را به ‎نگارش در آورده است و اگر تمام عناصر سینما و تئاتر را به ‎خوبی تجربه کرده است، می ‎تواند تئاتر و سینمایی خلق کند که پراز خلاقیت باشد. امیدوارم تا دیرتر از این نشده، دوستانش این امکان را برایش فراهم کنند. مطمئنم که کارهای باارزش و نویی به قلمرو هنر عرضه خواهد کرد.

 

گفتگو با رضا کیانیان، بازیگر، نقاش و عکاس
دوست دارم دنیای اجنه و غول ها را ببینم!

* جناب آقای کیانیان، می‎ خواهیم به ۶۰ سال پیش برگردیم ومروری بر تشکیل گروه تئاتر پارت به ‎مدیریت برادرتان داوود کیانیان که نخستین استاد شما هم بودند، داشته باشیم.
خیلی زمان را به عقب برده‎اید!۶۰ سال پیش، گروه تئاتر پارت شکل نگرفته بود. این گروه در سال‎ های بعد تشکیل شد، اما من ۶۰ سال پیش چیزهای بسیاری را از برادرم داوود یاد گرفتم که درواقع حضور خودش کلاس درس مهمی برایم بود.
آن‎موقع داوود و گروهی از روشنفکران مشهدی، محفل و دایره‏ ای تشکیل داده بودند و دور هم جمع می‎شدند و حرف ‏های روشن‎فکرانه می ‎زدند. من هم با این‎که خیلی از این حرف ‎ها را نمی‏فهمیدم، اما می‎دانستم که دارند حرف‎های مهمی می‎زنند و سعی می‎کردم کنارشان باشم. مثلا آن‎ها به سینما می‎رفتند و بعد درقهوه‎ خانه‎ای در میدان بیمارستان امام رضا(ع) که البته اکنون دیگر نیست، جمع می‎شدند و فیلم تحلیل می‎کردند و گپ هنری می‏زدند و من هم در کنارشان گوش می‎کردم. آن‎موقع هفت یا هشت‎سالم بود و طراحی و نقاشی می‎کردم.
در یکی از این روزها که داوود با دوستانش در خانه ما دور هم جمع بودند و گعده کرده بودند، من هم در اتاقی دیگر نقاشی می‎کشیدم. وقتی طراحی کار تمام شد، رفتم سراغ مدادرنگی‏ ها که رنگش کنم اما مدادرنگی ‎هایم تمام شده بود. رفتم تا از داوود بگیرم اما داوود برای این‏که مرا از سرش باز کند از من پرسید چند تا مدادرنگی داری؟ من هم که فقط دو مدادرنگی کرم و قهوه‎ای برایم مانده بود، گفتم دو تا. داوود گفت هنرمند واقعی کسی است که با همان دو مدادرنگی هم بتواند نقاشی‎اش را رنگ کند. من هم چون می‎خواستم خودم را ثابت کنم بسیار تلاش کردم و با همان دو عدد مداد رنگی، نقاشی پرتره راکوئل ولش، بازیگر هالیوودی را تمام کردم، چون برای خودم بچه‏ پررویی بودم! بعدها که زمان گذشت و به کلاس سوم یا چهارم دبیرستان رسیدم، داوود به‎همراه آقایان بهروز عارف، جعفر محدث و تقی رفقی، گروه تئاتر پارت را تشکیل دادند.

* واین گروه راه شما را به سوی بازیگری بازکرد.
البته کار به این سادگی نبود، چرا که همواره در این تکاپو بودم که خودم را به داوود ثابت کنم که بازیگرم. او هم درعین ‎حال که مرا تشویق می‎کرد، به ‏همین سادگی هم به‎ من راه نمی ‎داد!
یادم هست قرار بود نمایشی را در تالار فردوسی دانشگاه فردوسی روی صحنه ببرند. من آن زمان سوم دبیرستان بودم. در میان نقش‏های آن نمایش، پسری همسن من بود و داوود آن نقش را به پسر دیگری داد. به داوود اعتراض کردم که چرا مرا بازی نمی‎ دهی، من که از او بهترم؟
جواب داد: بازی ‏ات ندادم که نگویند برادرش را بازی داده. اما من باز هم دست برنداشتم. از زمانی‎که گروه تئاتر پارت تشکیل شد، برای این‎که مرا ببینند، هر کاری که ممکن بود انجام دادم. لباس می ‎شستم، برایشان نان و پنیر می‎ بردم، صحنه و پشت صحنه را جارو می ‎کشیدم و مرتب می ‎کردم و خلاصه همه‎ جور کار خدماتی انجام می ‎دادم که دیده شوم.

این‎ ها گذشت تا سالی که قرار بود به اردوهای رامسر برویم. در این اردوها بچه‎های تئاتر از هر استانی انتخاب می ‎شدند و گروه استانی تشکیل می ‎دادند و به این اردوها می ‏رفتند، من هم از دبیرستانم و استان انتخاب شده بودم. داوود، کارگردان نمایشی بود که قرار بود از استان خراسان برده شود.
ما نمایش اسب سفید، نوشته دکتر رکن ‎الدین خسروی را کار کردیم. آن‎جا من روی صحنه دیده شدم تا بالاخره بتوانم در گروه تئاتر پارت هم اولین نقشم را تصاحب کنم و آن نقش در نمایشی به ‎نام «از پا نیفتاده ‏ها» از کتاب «پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت» نوشته دکتر غلامحسین ساعدی بود که قرار شد در انجمن ایران و آمریکای مشهد روی صحنه برود و البته همان شب اول توقیف شد، چون پدربزرگ استاندار وقت خراسان را که مخالف مشروطه ‎خواهان بود، به‏سخره گرفته بود.
تمامی داستان آن نمایش در یک امامزاده می ‎گذشت و من نقش زائری را داشتم که از این سوی صحنه وارد می ‎شود و السلام‎ علیکم می‎ گوید و از آن سوی صحنه خارج می ‎شود، همین! من آن‎قدر این نقش را تمرین کرده بودم وآن‎قدر خوشحال بودم که بچه‎های گروه به من می‎ خندیدند.
نمایش توقیف شد ولی ما برای چندشب، بلیت فروخته بودیم. داوود را برده بودند ساواک. وقتی برگشت و خبر توقیف نمایش را داد، ساعت دوی نیمه شب بود. همان شب و بلافاصله پس از توقیف، طرح اجرای نمایش دیگری به‎نام «ویلون‏ ساز کره‏ مونا» را که قبلا اجرا کرده بودیم، ریختیم و تمرین و ساخت دکور آن آغاز شد.
داستان این نمایش درباره شهری در ایتالیا به‏نام کره موناست که هر سال درآن مسابقه‏ای برگزار می‎شد و به بهترین سازنده ویلون، جایزه ‎ای تعلق می‎ گرفت. پسری که عاشق دختر رئیس فستیوال بود، بهترین ویلون را می‎ سازد و با دختر ازدواج می‏ کند. نقش آن پسر عاشق را مرحوم خسرو نیک ‎آموز بازی می‎کرد و نقش من هم این بود که متکایی که جایزه روی آن قرار داشت را در دست داشتم و روی صحنه می ‎آمدم و رئیس، جایزه را از روی متکا برمی‎ داشت و به گردن خسرو می‏ انداخت، سپس من از صحنه خارج می‎ شدم.
گروه پارت برای این‏که این نمایش را برای فردای توقیف نمایش قبلی (از پا نیفتاده‎ ها) آماده کند، بدون استراحت و خواب، فقط کار کرد که نمایش موفقی هم از کار درآمد و باز هم باعث دیده شدن من شد.
نمایش دیگری هم به ‎‏نام باران در گروه تئاتر پارت اجرا شد که متنش را داوود نوشته بود و آقای تقی رفقی، کارگردانی ‎اش می ‏کرد. تقی مرا به‎ عنوان جوان اول این تئاتر انتخاب کرد و بالاخره بازیگر ثابت گروه شدم. این نمایش، از موفق ترین اجراهای گروه بود. قبل تر، نمایش دیگری هم به‎نام پهلوان اکبر می ‎میرد، نوشته بهرام بیضایی با کارگردانی داوود بازی کردم که من و احمدرضا آزاد نقش دو گزمه را در این تئاتر داشتیم.

* سرنوشت گروه تئاتر پارت با آن همه کار تئاتری و کارنامه وزین چه شد؟
عمر گروه نمایشی پارت، اوایل انقلاب به‏سر رسید. قبل از انقلاب، گروه تئاتر پارت، مأمن و پایگاه تمامی گرایشات چپ و مخالفان سلطنت بود. از گرایش ‏های دینی- مذهبی تا چپ مارکسیست، همه در کنار هم کار می ‎کردیم. اما با پیروزی انقلاب، گروه دچار گسست شد، گرایش ‎ها از هم جدا شدند و هرکدام به‎سوی خودشان رفتند، چون احزاب و گروه‎های مخفی علنی شده بودند. اما گروه به‎سرپرستی داوود همچنان به کارش ادامه می داد. بعد از انقلاب، دو نمایش «چگونه بیست ماهی میان ده ‎نفر تقسیم می ‎شود» و «پیوندتان مبارک»، هردو نوشته داوود و به کارگردانی او اجرا و هم در مشهد و هم در تهران و هم در چند شهر دیگر با استقبال پرشور روبه‏‌رو شد. من هم با تعدادی از اعضای گروه، نمایش خیابانی کار می کردم. اما بعد از آن، گروه نمایش پارت از طرف بچه‏هایی که از ما جدا شده و به نیروهای نظامی انقلاب پیوسته بودند، ممنوع الکار و تمامی وسایل و دکورها و لباس‏هایش توقیف شد!
از همان روزها این سؤال اساسی در ذهن من شکل گرفت که آزادی چیست؟ جوابی برایش نداشتم. همه آن‎ ها که دیروز در کنار هم با دشمن مشترکی می‎ جنگیدند، حالا در برابر هم صف کشیده بودند.
بساط ‎های کنار دانشگاه را به ‏یاد بیاورید. همه گروه‎ها نشریاتشان را بساط کرده بودند و به هم فحش می‎دادند و بسیاری شب ‎ها همدیگر را می‎زدند! هیچ‏کدام تحمل دیگری را نداشت. آیا این آزادی بود؟
بعدها فهمیدم همه گروه‎ ها دیکتاتورهای کوچکی بودند که هنوز به قدرت نرسیده،‎ در پی حذف یکدیگر بودند. پس هیچ‎کدام معنی آزادی را نمی‎فهمیدیم. شاید جبهه ملی، کمی آزادی را می‎ فهمید ولی همان‏ها از طرف ما به سازش‎کاری متهم می ‏شدند و همه ما کمک کردیم تا قدرت حاکم، نابودشان کند.
من هم دیکتاتور کوچکی بودم، اما شکاک و متزلزل! چون پر از سؤال بودم. دیکتاتورها همه پاسخ ها را از قبل دارند و در زندگیشان سؤالی ندارند.

* علت دشمنی دوستان سابق چه بود؟
دیکتاتوری. همه دیکتاتور بودیم و تحمل دیگری را نداشتیم. آنان که به‎قدرت پیوسته بودند، با قدرت نظامی بقیه را پاک می‎ کردند و آنان که قدرت نداشتند، با شیوه‏های دیگر. سؤال من از خودم این بود که اگر به قدرت می‎ رسیدم باید در خدمت حاکمیت، کار هنری می‎ کردم؟ آیا هنر و تئاتر باید در کنار حاکمیت باشد یا منتقد آن؟ ما معتقد بودیم چون هر نوع حاکمیتی بدون انتقاد به ‏فساد کشیده می‏ شود، تئاتر و هنر باید منتقد حاکمیت باشد، چون آب راکد اگر جریان آب دیگری به آن وارد نشود، می ‎گندد و فاسد می ‎شود. اما آن‎هایی که تئاتر پارت را بعد از پیروزی انقلاب مصادره کرده بودند، همه حرفشان این بود که چرا شماها به‎سوی حاکمیت نمی ‏آیید؟ درمقابل ما معتقد بودیم باید منتقد باقی بمانیم و سرانجام هم آن‎ها تاب نیاوردند و پارت را مصادره کردند.
آن‎روزها کلنجار ذهنی من با خودم این بود که آیا اگر زمانی من هم به ‏‎قدرت برسم این‎گونه خواهم شد؟ آیا من هم خواهم خواست که هنر وسیله ‎ای برای تبلیغ حاکمیتم باشد؟
آن زمان، دو راه و دو نوع نگاه پیش‎ پای ما بود. راه و نگاه اول این بود که هنر سلاحی است برای زحمتکشان که درواقع همان حاکمیت‎های قدرتمند انقلابی بودند و راه و نگاه دوم هم این بود که هنر در اختیار عده‎ ای بچه ‎سوسول باشد که برای دشمنان خلق خودنمایی کنند!
خب، این نگاه احمقانه و کوته‏نظرانه بود. درنتیجه این تحلیل، هنر بالذاته ارزش ندارد و باید توسط ارزش‎ های دیگر، صاحب ارزش‎ بشود.
آن‏هایی که قدرتمندند با استدلالی ترفندگونه می ‎گویند در دورانی که مردم گرسنه ‎اند، کوره‎پزخانه ‎ها پر از بچه های گرسنه است، کودکان فقر، اختلاس‎های میلیاردی، نابرابری جنسیتی و امثالهم وجود دارد، هنرمند باید از دو راه یکی را انتخاب کند: یا با استثمارگران باشد یا با استثمارشدگان، یا با ظالمان یا با مظلومان، یا با خلق یا ضدخلق. اما من معتقدم این دوراهی غلط است. حتما راه دیگری وجود دارد. راه اول و دوم درواقع یک‎راه هستند و در ظاهر با هم متفاوتند. اگر اعتقاد داشته باشیم استثمارگران به‎زور می‎چاپند و حالا ما استثمارشوندگان را تشویق کنیم که استثمارکنندگان را نابود کنند، این یعنی جنگ! روشن است اگر جنگ را با جنگ، بدی را با بدی و تودهنی را با تودهنی پاسخ دهیم، هیچ‎گاه جنگ تمام نخواهدشد.
ممکن است گروهی بگویند شما در مقابل ظلم سرخم کرده ‎اید، اما بحث ما اصلا سرخم کردن و سر بلند کردن نیست. بحث بر سر نیکی و بدی است. اختلاس، دزدی، ثروت‎ اندوزی، روابط نامشروع، نابرابری اجتماعی و طبقاتی و جنسیتی و غیره، همه زشتی هستند تمام این‎ها زشتی هستند. آیا زشتی را می  توان با زشتی پاک کرد؟ یا زشتی با زیبایی پاک‎ خواهد شد؟
قاعدتا زشتی با زیبایی پاک‎شدنی است و این هنر است که زیبایی می ‎آفریند و می‎ گستراند. هنر است که چشم مخاطب را به روی زیبایی‏ها باز و روح را زیبا می ‎کند. اگر کسی روحش زیبا شود در برابر ظلم سرخم نمی ‏کند و ظلم هم نمی‎ کند. درنتیجه ظلم و ظالم، یک جفتند و درکنار همند، مستبد و تحت‎استبداد درکنار همند و هردو می‏خواهند با زور یکدیگر را نابود کنند.
آیا جهان با جنگ به صلح می ‎رسد؟ یا آشتی است که پدیدآورنده صلح است؟ جنگ از جنس زشتی و سیاهی است. با زشتی نمی ‏شود زشتی را نابود کرد. با سیاهی، سیاهی پاک نمی ‏شود. سیاهی با نور از میان می ‎رود. جنگ با صلح به‏پایان می ‏رسد. زشتی با زیبایی پاک می‏ شود و هنر، خالق زیبایی است. اگر روحمان زیبا شود و اگر زیبایی را بشناسیم، دیگر نه به ‏سمت زشتی گرایش داریم و نه بر طبل جنگ خواهیم کوبید.

 

* و امروز دشمنان دیروز همچنان دشمنند یا تبدیل به دوست شده ‎اند؟
برخی از آن‎ ها امروز تبدیل به دوست شده ‏اند، چون فهمیده ‏اند که با توسل به ایدئولوژی نمی ‏توان همه ‎چیز را آباد کرد. تک و توکی هم نه؛ مرغشان همچنان یک پا دارد.

* علت کناره‎ گیری آقای داوود کیانیان از صحنه چه بود؟
دو دلیل داشت. اول این‎که مدت‎ ها اجازه کار نداشت و دوم این‎که ترجیح داد کارش را بیش‎تر در بخش پژوهش و نوشتن دنبال کند.
دراین زمینه تاکنون ۴۰ نمایش‎نامه برای کودکان و نوجوانان و ده‎ ها کتاب تحلیلی و پژوهشی درباره تئاتر کودکان و نوجوانان منتشر کرده. کار اصلی او پژوهش و تدریس است و چون پژوهش درکشور ما غریب مانده، این است که داوود کیانیان هم غریب است.

* حال اگر اجازه بدهید به ورود جدی شما به سینما و بازی دراولین کارتان-تمام وسوسه ‏های زمین- ساخته مرحوم استاد حمید سمندریان بپردازیم. چه شد که دراین فیلم بازی کردید؟
رابطه من و آقای سمندریان در سال‏های پس از انقلاب، مستحکم شد؛ از زمانی که در نمایش «ازدواج آقای می‎سی‏سی‎پی» بازی کردم. پس از آن به ایشان، پیشنهاد ساخت فیلم شد و ایشان مرا برای بازی در فیلمشان دعوت کردند.
وقتی فیلم «تمام وسوسه‏های زمین» در جشنواره اکران شد، من برای دیدن آن به سینما آزادی رفتم. حدود ده تا پانزده دقیقه از فیلم را که دیدم، آن‎قدر از خودم و بازی خودم بدم آمد که یواشکی از سینما بیرون رفتم. اما بعدتر که فیلم را دیدم، متوجه شدم آن‎قدر هم بد نیستم.
علتش این بود که تا آن موقع، بازی خودم را ندیده بودم، چون تئاتر کار می‎کردم و بازیگر تئاتر، خودش را نمی‎بیند و از واکنش تماشاگر به خوب بودن یا بد بودن بازی خودش پی می‏ برد و این اولین بار بود که بازی خودم را روی پرده سینما می دیدم! از خودم خیلی بیش تر توقع داشتم.

* یک پرسش کلیشه ای، بفرمایید کدام فیلمتان را بیش‎تر از همه دوست دارید؟
هربار از من این سؤال می‏ شود می ‎گویم بهترین فیلمم، فیلم بعدی من است، سریال بعدی من است. چون تلاش می ‎کنم ایرادهایی که در فیلم یا سریال قبلی ‎ام داشته ‏ام را در کار بعدی نداشته باشم. سختگیرترین منتقدم، خودم هستم، لذا فیلم آرمانی من فیلم بعدی من خواهد بود.

* و به‎ عنوان پرسش مکمل کلیشه ‎ای! در میان نقش‎های بسیار متفاوتی که بازی کرده ‎اید، از دکتر سپیدبخت «خانه ‎ای روی آب» گرفته تا عبدالله زبیر در «مختارنامه» و مأمور اطلاعات «آژانس شیشه ‎ای»، کدام نقش بوده که جزوی از شخصیت شما شده و همواره و همیشه با شما همراه مانده است؟
این‏که بازیگران در نقش‏هایشان غرق می‏شوند و گاهی نمی ‎توانند از آن بیرون بیایند، مخصوص سینما نیست، در تئاتر هم این اتفاق می‏ افتد. در زمان استانیسلاوسکی هم این اتفاق برای بازیگران افتاده است.
بازیگری دو رویکرد دارد، بازیگر خود را به نقش بسپارد یا نقش را از آن خود کند. در صورت اول، بازیگر اسیر نقش است و در صورت دوم، نقش اسیر بازیگرش خواهد بود. من نقش را اسیر خودم می‎ کنم.
معتقدم آدمی وجوه کشف‏ نشده بسیاری دارد. ما در زندگی روزمره‎ مان از همه وجوه وجودمان بهره‎ مند نمی‎ شویم؛ فقط برخی توانایی ‏هایمان را استفاده می ‏کنیم.
من به ‏عنوان بازیگر، نقش را در درون خودم جستجو می ‏کنم. به‎ خودم می‏ گویم اگر جای دکتر سپیدبخت «خانه‏ ای روی آب» بودی، در همان شرایط زیستی و اجتماعی و محیطی، چه می ‏کردی؟ کم‎ کم به کشف در درون خودم می‎ پردازم و کنش و واکنش‏ های جدیدی را می‏ یابم که تا به ‏حال ندیده بودم. دکتر سپیدبخت را از دورن خودم بیرون می ‎کشم و نمایش می‏ دهم.

* اگر به عقب برگردید همین روند را طی خواهید کرد؟
روشن است که اگر به عقب برگردیم، این دانش و تجربه امروز را با خود نداریم، پس همان کاری را می‏کنیم که قبلا کرده بودیم. همه همین‏طور هستیم.
من از گذشته خود پشیمان نیستم، چون اگر آن گذشته را نداشتم، این که هستم نبودم، اما حالا سعی می ‏کنم غلط‏ های گذشته را تکرار نکنم و حتی جبرانشان کنم.

* رابطه‏ تان با پول چگونه است؟
هیچ‎کس از پول و ثروت بدش نمی ‎آید، من هم بی‏ نیازی را دوست دارم. خانه و ماشین خوب را دوست دارم. اما دوست ندارم نوکر پول باشم. دوست دارم پول، نوکر من باشد. دوست ندارم نوکر خانه ‏ام باشم، بلکه خانه ‏ام باید نوکر من باشد. اگر خانه ‏ای بخرم که بیش‏تر از دارایی‎ ام باشد، باید به هر کاری تن بدهم تا پول آن خانه را بپردازم. در این صورت من نوکر خانه ‎ام خواهم بود.

* بدترین اخلاقتان چیست؟
این‏که زود عصبانی می‏ شوم. من به‏شکل دوره ‎ای دچار افسردگی و شادابی می‎ شوم. در دوره افسردگی یا تخلیه انرژی، آدمی ایرادگیر و خشمگین می ‏شوم و در دوره شادابی، پر از انرژی و دوست ‏داشتنی ‎ام.
* و بهترین اخلاقتان؟
وقتی پرانرژی ‏ام و حالم خوب است، هر کسی از مصاحبت با من لذت می ‏برد و به همه اطرافیانم حس و حال خوب می‏ دهم.

* اگر بازیگر نمی ‏شدید چه شغلی را انتخاب می‏ کردید؟
هیچ‎وقت دنبال اگر نبودم. اگر را کاشتیم، خیار هم درنیامد! اگری وجود ندارد. من همین بودم و هستم و خواهم بود.

* کاری که دوست داشته باشید انجام بدهید چیست؟
هرکاری می توانسته ‏ام کرده‎ ام. وقتی هم نتوانسته ‏ام، نکرده‏ ام. ذهن هنرمند، آبستن می ‎شود و کار هنرمند این است که آن جنین را سالم از ذهنش متولد کند. من ماجراجویی‏ ها را دوست دارم. دوست دارم به آسمان ‏ها و کهکشان‏ ها بروم، دوست دارم ورای این دنیا را ببینم، دوست دارم دنیای اجنه و هیولاها و غول‎ ها را ببینم، دوست دارم تمام دنیاهای موازی را ببینم. این ها کارهایی است که تجربه نکرده ام و همیشه امیدوارم بتوانم انجام بدهم.

* شما که مدت‏ها کارسیاسی کرده‏ اید، اکنون رابطه‏ تان با سیاست چگونه است؟
سال‏هاست با سیاست خداحافظی کرده‏ ام. کار هنرمند جدا از سیاست است. سیاست را باید به سیاست مداران سپرد اما سیاستی که ما در کشورمان تجربه کرده‏ ایم، سالیان سال است که آخر و عاقبت ندارد و این را می توانیم از وضعیت رؤسای جمهور سابقمان بفهمیم. در کجای جهان سراغ دارید تمامی رؤسای جمهور، پس از پایان دوره ریاستشان، این گونه شوند؟

* و سرانجام این‏که سال ۱۴۰۰ در پیش است. در سال جدید چه آرزویی دارید؟
آرزوهای من کوچک است. مثلا در این روزها که تمام کشورهای همسایه ما واکسن کرونا خریده‏اند، چرا ما تاکنون خریداری نکرده ‎ایم؟ پولش را نداریم؟ ما همیشه در شعار، می خواهیم جهان را مدیریت کنیم اما در عمل خودمان را هم نمی توانیم مدیریت کنیم!
امیدوارم کم تر شعار بدهیم و بیش تر از دیگران بیاموزیم. رفتن کرونا جزو آرزوهای همه ماست. قصه نمرود و پشه ‏ای که او را کشت به ‏خاطر دارید. ویروس کرونا بسیار کوچک‏تر از آن پشه است و تمام ویروس‎های کرونا در جهان را که جمع کنید، به‎ اندازه حجم یک پشه هم نیست. آدم‏های مهم کشور ما بهتر است از قصه نمرود و شباهت آن با کرونا درس بگیرند.

منبع: ویژنامه نوروزی روزنامه اطلاعات